تبليغاتX
اون منو نمیخواد
عاشقانه
SALAM KHEILI VAGHTE KE AZAT NANEVESHTAM 4MAHE KE BAHAM GHAHRIM DELAM VASAT TANG SHODE KHEILI VAGHTD AGHUSHDTO HES NAKARDAM KEILI VAGHTD KENARE NASHESTAM DDLAM VASAT TANG SHODE BARGARD 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 4:18  توسط نازنین | 
    دوباره بعد مدت ها دارم مینویسم الان که مینویسم دیگه به یادش نیستم نه که دوسش نداشته باشم نه اما روی دلم پا گذاشتم خیلی سخت بود اما تونستم ازین بابت هم خوشحالم .....
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:34  توسط نازنین | 
خدا یادته وقتی خواستی منو بفرستی این دنیا گریه کردم بهت التماس کردم منو نفرست بین این همه گرگ من نمی تونم دووم بیارم اما تو گفتی برو هماهنگ شده گفتی خودم هواتو دارو اون جا بنده هامم مراقبتن یادته؟ دیدی. دیدی که بنده هات چجوری کوبوندنم زمین و دلمو شکستن؟ اخه چرا؟ دیدی خودتم تنهام گذاشی؟ خدا جوووووون از بنده هات بیارم. فهمیدی خدا؟ از بنده هات متنفرم....... متنفر .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:17  توسط نازنین | 
حرفایی موند تو سینه که قلبمو سوزونده

 گفتی پری از کینه یکی به من رسونده

 عاشقتم هنوزم نمیکنم تلافی

برای اشتباهت قهر من و تو کافی

 شنیدم دوسم نداری                   پشت هم هی بد بیاری                            تو شدی ازم فراری 

     خیلی وقته منو تنها میذاری                                                                      سر هر قول و قراری

بهونه برام میاری           

                       اخر چشم انتظاری                                                 خیلی سخته بگی حرفی نداری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 15:39  توسط نازنین | 
سلام خيلي وقت بود نيومده بودم .

اين شعر مال خودمه:

چي شده قلب صبورم طاقتت به ته رسيده             نكنه كه باز باره جام عشقو سر كشيده

چقدر سختي كشيدم واسه ي يه روز نديدن         حتي دستام گريه كردن كه به دستاش نرسيدن

اما امشب باز دوباره دل تو سينه جا نداره             التماسش ميكنم من اما ميگه راه نداره

چه شبايي گريه كردم تو خودم سوختم و ساختم     توي اوج نا اميدي اسب اميدم و تاختم

چقد التماس مسكردم به تو قلب ديگه نزن            اشكام و ميبوسيدي ميگفتي ادما بدن

اين همون ادميه كه تو ميگفتي بي وفاس            اما باز قلبتو باختي به دلي كه پر جفاس؟

اخه دل ازم چي مي خواي اينجوري نگام نكن       واسهيه داشتنه دستاش نه ديگه دعا نكن

ميدونم هرچي بگم فايده نداره دله من              انگاري قسمتمه كه غم بشه پيرهن تن

ديگه بسه دل من نه انتظارش و نكش              نميخواد دروغ بگي پيش خودت نكن بدش

يادو خاطراتش و بده همرو دست باد                تو بايد فراموشش كني بايد بره ز ياد  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:48  توسط نازنین | 

 کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسيرغصه فردا نبود

 کاش بودي تا براي قلب من زندگي

اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من 

 قصه گوي غصه غم ها نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر

از موج و از دريا نبود کاش بودي تا دودست عاشقم 

 غافل از لمس گل مينا نبود

 کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين

 پر سوزو پر سرما نبود

 کاش بودي تا فقط باور کنی

 بعد تو اين زندگي زيبا نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:20  توسط نازنین | 

 هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم ....... اما من نمردم من داغون شدم ........ خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ...... ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت كنم . خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي چشمام خيسه و خواب به چشمام نمياد . يادته اشكامو پاك مي كردي ؟؟؟؟؟؟؟ مي خوام بخوابم خوابتو ببينم .........اشكامو پاك مي كني ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:11  توسط نازنین | 

 

 

 

 

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما مجبور باشی لبخند بزنی ...

خيلي سخته که از عزيزترين کست بخوای که فراموشت کنه

خيلی سخته بخوای در آغوشش آرام گيری اما مجبور باشی جواب سلامشم ندی

خيلي سخته که راهی را که قدم به قدم با او پيمودی با چشمان بسته و تر بتنهايي گذر کنی

خيلی سخته که خاطرات با او بودن هايت را با اشک چشم کمرنگ کنی ...

خيلی سخته که او چيزهايی را باور دارد که واقعيت ندارد وتو نتواني برايش ثابت کنی

خيلی سخته که او تورا به بازی ديگری دعوت کند و تو خسته تر از آن باشی که ادامه دهی ....

خيلی سخته وجودت پراز تمنای ديدار باشد ولی نتوانی حتی به تلفن هايش جواب دهی

و خيلی زجر آوره که تمام وجودت او را صدا زند اما مجبور باشی به او بگويی ازت متنفرم ....

خيلی سخته وجودت پر ازنياز باشه ولی بهش بگی خداحافظ

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:18  توسط نازنین | 

 

 

 

 

 

خیلی وقته همه چی واست حکم نقطه صفحه بعد پیدا کرده

درست عینه چیزی که اون می خواست

باید همه چی تموم شه

به دلتنگی هات بی توجهی می کنی

عکسش و می زاری تو پاکت قرمز لای تقویم

همون عکسی که خیلی روزا وقت دلتنگی پیش روت می زاشتی و شروع می کردی به

گفتن...قربون صدقه رفتن..چشای قهوه ای که همرنگ چشمای خودت بود و برق عجیبی داشت... لبهاش... بینیش.. مو های مشکیش...

عشقی که تو گرماش می سوختی زیر قطعه های یخ دفن می کنی

امــروز حتی از شنیدن صداش هم یخ می کنی

امــروز وقتی عکسو از تو پاکت خارج می کنی کسی اجازه قربون صدقه رفتن و زل زدن به چشماشو فکر کردن به اونو بهت نمی ده

باید فراموش کنی

اگه تا دیروز فقط مرگ واست چاره نداشته

امروزم

راهی جز فراموشی واسه تو نمونده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:13  توسط نازنین | 
 

 

 

 

تا حالا شده بخوای به یکی تکیه کنی که زیر رگبار حرفاش غرورت شکسته شده؟ تا حالا شده به کسی بگی برو نمی خوام ببینمت ولی نگاهت فریاد بزنه نرو اگه بری من میمیرم؟ تا حالا شده به کسی که همه آرزوت گرفتن دستاشه بگی ازت متنفرم؟تا حالا شده مراقب باشی  اشکات نریزه تا نفهمه که هنوزم دوسش داری و بدتر از همه تا حالا شده کنارت باشه ولی بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی؟!؟! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:10  توسط نازنین |